چیزی شبیه مقدمه   ۴/۱۲ ۱۳۸۷

                  بنام شعر 

 زنده یاد حسین منزوی می گویند: 

اینکه گاه می خواهم کز تو دست بر دارم 

                                 حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم 

 به هر حال از یک طرف نمی شود دست از شعر و شاعری برداشت 

 از طرف دیگرهم کاهلی ها و مشغله های روزمره ای که حتی توان سرودن 

 شعرهای تازه را از من گرفته و این روزها با شعر و ادب بیگانه ام کرده اند 

 اما می خواهم این بار همه چیز را کنار بگذارم از نان گرفتن های  هر صبح  

تا بیرون گذاشتن آشغال های هر شبم راحالا می خواهم با غزل خلوت کنم!!پس :    

دوباره می زند امشب به سر هوای غزل  

                                              دلم گرفته برای تو و برای غزل 

 دوست مشتر ک ارجمندی سه چهار سال پیش وبلاگی برای من و مهرداد  

ساخته بود با نوشتن اشعار چاپ شده ی ما در مجموعه های (دری به باغ پریشانی ) 

از من و (وقتی تو نباشی )  از مهرداد برای ما اعلام موجودیت کرد بنده خدا برای 

 به روز کردنش هم هراز گاهی چیزهایی می نوشت  تازه خیلی ها نمی دانستند 

 کدام شعر از مهرداد و کدام از من است! به هر حال این بار من به بلاگ اسکای 

 هجرت کردم و مهرداد  در بلاگفا ماندگار شد ما را پذیرا باشید !!! 

 با غزلی می آغازم :